AtAl Matal

Archive for دسامبر 2010|Monthly archive page

قند؟

In روزانه on دسامبر 5, 2010 at 1:15 ب.ظ.

گفت دیگر چیزی نمی‏خواهی؟ گفتم نه. همین ها را هم نمی‏توانم ببرم. گفت برایتان می‏آوریم در خانه‏تان. از این هندوانه ها ببر. قرمزند، مثل چی! من گفتم نه نمی‏توانم ببرم. گفت برایتان می‏آوریم در خانه‏تان. گفتم نمی‏توانم.. خندید و دندان‏های زردش نمایان شدند. من هی می‏خواستم از مغازه‏اش فرار کنم می‏خواستم نخواهم ولی هر چه می‏گفتم هندوانه نمی‏خواهم انگار نمی‏شنید. البته هندوانه هم میوه‏ای است که می‏شود آن را خورد و این دهانم را بیشتر می‏بست. پرید بالای میوه‏ها و برایم یک هندوانه آورد پایین. و باز هم خندید و من دیگر نتوانستم نگاهش کنم.
آن روز که هندوانه را بریدم انتظار داشتم قرمز باشد، مثل چی. ولی نبود. پوست یک ور هندوانه هم زرد بود و نه سبز. هر بار که تیکه ای با چنگال جدا می‏کردم یاد دندان‏های زردش می‏افتادم. می‏خندید و هندوانه‏هایش را هی می‏فروخت.